ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
619
معجم البلدان ( فارسى )
زرق « 1 » [ ز ] با قاف پايانين نام ديهى از مرو است كه در آنجا يزدگرد آخرين پادشاه ايران كشته شد . « 2 » بدانجا نسبت دارد بو احمد محمد پسر احمد پسر يعقوب زرقى « 3 » مروزى . او از بو حامد احمد پسر عيسى كشميهنى حديث آورد . و از عبد الله پسر محمود صغدى مروزى روايت دارد . او تا پس از سال 380 زنده بود . زرق [ ز ] با قاف پايانين بر وزن جمع ازرق . نام شنزارى در دهنا است . و گفتهاند ديهى در ميان نباج و سمينه است كه راهى دشوار دارد . ذو الرّمه چنين مىسرايد : فيا كرم السّكن الّذين تحمّلوا * عن الدّار و المستبدل المتبدّل كأن لم تحلّ الزّرق ابدا و لم تطأ * بجمهور حزوى بين مرط مرجّل « 4 » و نيز گويد : الا حيّيا بالزّرق دار مقام يعنى زنده باشيد شما دو تن در « زرق » براى زندگانى . زركران [ ز ك ] پس از كاف مفتوح راء و نون پايانين نام ديهى از سمرقند است . زركون [ ز ] بخشى در آذربايجان است كه رودخانهء زاب از آن مىگذرد . و اللّه اعلم . زرمان « 5 » [ ز ] با الف و نون پايانين . ديهى از صغد سمرقند است كه از آنجا تا سمرقند به گفتهء صمعانى هفت فرسنگ است . بدانجا نسبت دارد : بو بكر محمد پسر موسى زرمانى « 6 » . او از محمد پسر مسبّح كيشى روايت دارد . محمد پسر محمد پسر [ 926 ] حمويه كرجى صغدى از وى روايت مىكند . زرم [ ز ] با راى بىنقطهء ساكن نام درهاى بزرگ است كه به دجله مىريزد . زرنج « 7 » [ زرنگ ] « 8 » [ ز ر ] با نون ساكن و جيم شهرى در قصبهء سگستان است و سگستان نام همهء خوره است . عبد الله پسر قيص الرّقيّات در ستايش مصعب بن زبير گويد : ليت شعرىء أوّل الهرج هذا * أم زمان من فتنة غير هرج ان يعيش مصعب فنحن بخير * قد أتانا من عيشنا ما نرجّى ملك يطعم الطّعام و يسقى * لبن البخت فى عساس الخلنج جلب الخيل من تهامة حتّى * بلغت خيله قصور زرنج حيث لم تأت قبله خيل ذى الاك * تاف يزحفن بين قفّ و مرج « 9 » سگستان در روزگار عمر به دست عاصم پسر عدى تميمى گشوده شد . و چنين سرود : سايل زرنجا هل أبحت جموعها * لمّا لقيت صقاعها بصقاعه « 10 » زرنجرى [ ز ر ج را ] ديهى از بخارا و بوميان آن را زرنكرى گويند و آن در پنج فرسنگى بخارا است . بدان نسبت دارد بو الفضل بكر پسر محمد پسر على پسر فضل پسر حسن پسر ابراهيم پسر اسحاق پسر عثمان پسر جعفر پسر عبد الله پسر جعفر پسر جابر پسر عبد الله انصارى زرنجرى « 11 » بخارايى .
--> ( 1 ) . لسترنج 427 . ( 2 ) . جندى از روض المعطار آرد : در زمان او بود كه مسلمانان كشورش را ويران كردند و او گريزان بدان ديه آمد و در آسيابى پناه جست و آسيابان او را بكشت و اين به سال 31 هجرى بود ( چ جندى ج 3 ص 154 ) . ( 3 ) . ش . ش : 2439 نقل از انساب 274 ، لباب 2 : 65 ، مشتبه 1 : 336 . ( 4 ) . اى كريمترين ساكنان اين خانه و در گروه حزوى در ميان مرط و مرجل جابهجا شدهاند . ( 5 ) . لسترنج ص 1000 . ( 6 ) . ش . ش : 2952 نقل از انساب 274 ، لباب 2 : 65 . ( 7 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 388 - 389 ، لسترنج : خرابههاى زرنج ( Zaranj ) در حوالى زاهدان كنونى است ( ص 359 ) . ( 8 ) . فرخى گويد : هزار باره گرفته است به بارهء ارگ * هزار شهر كشاد است به شهر زرنگ ( لغتنامهء دهخدا واژهء « زرنگ » ص 358 ستون ميانه ) . ( 9 ) . نمىدانم آيا اين آغاز جنجال است يا پيشتر از اين نيز بوده است كه مصعب و ما در خوشى زندگى كنيم و آنچه را كه خواستهايم بدان برسيم . پادشاهى كه طعام و آشاميدنى از عساس « خلنج » مىدهد اسبان را از تحامه مىآورد و به كاخهاى « زرنج » مىرساند . ( 10 ) . از زرنج بپرسيد كه چگونه روزى كه رو در روى ايشان قرار گرفتيم گروههايشان را پراكنده كرديم . ( 11 ) . ش . ش : 693 نقل از جواهر مضيئه 1 : 172 ، اثر 8 : 285 ، منتظم جوزى 9 : 200 ، لساق الميزان 2 : 58 ، عبر 4 : 26 ، تحبير 1 : 136 ، شذرات 4 : 33 ، فوائد البهيّه ، 56 ، بداية و النهايه 12 : 183 .